X
تبلیغات
...باید تو رو پیدا کنم - شعر زیبا در مورد امام زمان (عج)

...باید تو رو پیدا کنم

شعر زیبا در مورد امام زمان (عج)

 

سالهای پیش بال آسمانی داشتیم

بال پرواز کران تا بی کرانی داشتیم

روزها گردی اگر بر روی دلها می نشست

شب که می شد سنت خانه تکانی داشتیم

نذری روز ظهر مهدی موعودمان

صبح ها ، چله به چله ، عهد خوانی داشتیم

گاه گاهی جمعه ها اهل زیارت می شدیم

گاه گاهی میل سجده ، جمکرانی داشتیم

ثانیه ثانیه هامان پای آقا می گذشت

آی مردم ، یک زمان ،صاحب زمانی داشتیم

آی مردم ، یک زمان ، صاحب زمانی داشتیم . . .

...........................................................................................................................................

گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن / گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن

گفتم به نام نامیت هر دم بنازم / گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم

گفتم که دیدار تو باشد آرزویم / گفتا که در کوی عمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن / گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن / گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن / گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن

گفتم ز حق دارم تمنای سکینه / گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه

گفتم رخت را از من واله مگردان / گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا کن / گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن

گفتم  ز هجران تو قلبی تنگ دارم / گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم

گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن / گفتا به آب دیده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان / گفتا که دل با یاد حق آباد گردان

گفتم که شام تا دلها را سحر کن / گفتا دعا همواره با اشک بصر کن

گفتم که از هجران رویت بی قرارم / گفتا که روز وصل را در انتظارم

...........................................................................................................................................

آقا سلام گرچه بلند است جایتان / می خواهم از زمین بنویسم برایتان

یک نامه حاوی همه حرفهای راست / یک نامه از کسی که کمی عاشق شماست

یک نامه از بلندی انسان که پست شد / یک نامه از کسی که دچار شکست شد

این نامه مدح نیست فقط شرح ماتم است / یک ذره از هزار نوشتم اگر کم است

بعد از شما غبار به آیینه ها نشست / شیطان دوباره آمد و جای خدا نشست

پرپر شدند در دل طوفانی از بدی / گلهای رو سپید همیشه محمدی

آمد به شهر فاجعه، اسلام راحتی / انسان منهدم شده، قرآن زینتی

بیمارهای عشق خدا« بهتر»ی شدند / جلباب هایمان کم کم روسری شدند

خورشید مرد و شام تباهی دراز شد / بر روی دشمنان در این قلعه باز شد

در کسوت قدیمی آزادی زنان / دنیای ما اگرچه گرفتار آمدست

اما هنوز تشنه نام محمد است / در انتهای نامه خیسم سلام بر

نام بزرگوار و نجیب پیامبر

 ..........................................................................................................................................

جمعه یعنی . . .

جمعه یعنى یک غزل دلواپسى  / جمعه یعنى گریه هاى بى کسى

جمعه یعنى روح سبز انتظار / جمعه یعنى لحظه هاى بى قرار

بى قرار بى قراریهاى آب  / جمعه یعنى انتظار آفتاب

جمعه یعنى ندبه اى در هجر دوست  / جمعه خود ندبه گر دیدار اوست

جمعه یعنى لاله ها دلخون شوند  / از غم او بیدها مجنون شوند

جمعه یعنى یک کویر بى قرار  / از عطش سرخ و دلش در انتظار

انتظار قطره اى باران عشق  / تا فرو شوید غم هجران عشق

جمعه یعنى بغض بى رنگ غزل  / هق هق بارانى چنگ غزل

زخمه اى از جنس غم بر تار دل  / تا فرو شوید غم هجران دل

جمعه یعنى روح سبز انتظار  / جمعه یعنى لحظه هاى بى قرار

بى قرار بى قراریهاى آب  / جمعه یعنى انتظار آفتاب

لحظه لحظه بوى ظهور مى آید  / عطر ناب گل حضور مى آید

سبز مردى از قبیله عشق  / ساده و سبز و صبور مى آید

 ..........................................................................................................................................

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی /  چه زیان ترا که من هم برسم به آرزویی

به کسی جمال خود را ننموده ای وبینم / همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگویی

همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی / من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی / چه شود که کام جوید زلب تو کام جویی

شود اینکه از ترحم دمی ای سحاب رحمت /  من خشک لب هم آخر زتو تر کنم گلویی

بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت / سر خم می سلامت شکند اگر سبویی

همه موسم تفرج به چمن روند وصحرا / تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویی

السلام علیک یا حجت‌بن‌الحسن المهدی «عجل الله تعالی فرجه الشریف»

 .........................................................................................................................................

ای خدا آگهی از بی سر و سامانی ما / از غم روز و شب و درد و پریشانی ما

ای خدا رحم نما بر غم و بدبختی ما / صبح کن این شب طولانی و ظلمانی ما

صاحب کن فیکون امر نما از کرمت / تا دمد صبح و رود این شب طولانی ما

گشته ایم همچو گله طعمه ی گرگان پلید / لطف کن باز فرست صاحب ریانی ما

غرقه در دامن طوفان حوادث شده ایم / نوح ما را بفرست در شب طوفانی ما

همه جا آتش نمرود بپا گشته خدا / کو خلیلت که کند ختم پریشانی ما

قبطیان در همه جا تخت خدایی زده اند / ای خدا باز فرست موسی عمرانی ما

همچو موریم لگد مال سپاه دشمن / کو آن یاور پر مهر سلیمانی ما

از یهود آتش فتنه است بپا در عالم / بار دیگر بفرست عیسی روحانی ما

جاهلیت به جهان بار دگر برگشته / منتی کن بنما رهبر قرآنی ما

ما همه معترفیم برستم وغفلت خویش / بپذیر از کرمت عُذر و پشیمانی ما

دیگر از دیدن عصیان و ستم خسته شدیم / بهر یاری بفرست «مهدی» نورانی ما

قلب انوار بود در طپش دیدن او / دیگر اظهار نما یاور پنهانی ما

به امید ظهور

.........................................................................................................................................


امشب به سرم زد که ز دلدار بگویم

ز آن چهرة زیبا که سحر جلوه گر آمد

تا مصر وجود آمده از وادی کنعان

دل همچو زلیخا شده از ماه جمالش

با عمزة چشم سیه اش میکده آشفت

برگونة او محور عشق است مجسم

شرحی کنم از طاق دو ابروی کمانش

گر یار پسندد ز رخ یار بگویم

هر بار زبان بستم  و این بار بگویم

با اهل دل از یوسف بازار بگویم

سرمست ز هنگامة دیدار بگویم

از دیدة آن نرگس خمّار بگویم

از خال لب و آن همه اسرار بگویم

زآن زلف کمند و گل رخسار بگویم 
................................................................................................................................................................................

صدای زمزمه های حضور رادر میان بغض های هر شبم می شنوم.
ولی تمام جعه های خوب من تهی زآمدنت.
غروب شد،سحر برفت،سکوت آمد و برفت ونم نم سپید اشک روی گونه ام روان،
آمد وبرفت تو باز هم نیامدی .
خسته ام!
ز بهر سالهای بی امان سالهای سبز انتظار وخسته از ستم،از گناه های شیعیان وباز هم...
وجمعه جمعه ندبه ام وندبه ندبه اشک وآه وباز هم ...وبازهم...وباز هم نیامدی.
بیا وبا دوباره بودنت تمام کاش های کاش من تمام کن بیا وباز هم بپاش رنگ عشق
رنگ آبی حقیقتی را به روی ای کاش های کاش من. دلم بسی گرفته است...بهر سالهای باتو بودن ونبودنت،
از تو خواندن وندیدنت،از تو گفتن و... .
خواندنی ترین سروده ی من تا ابد به یاد ماندنی. سخت ومبهمی انتهای انتها.
در جواب وحل تو وامانده ام.هر کجا می روم هرچه می روم باز هم حضور می باید و ظهور.
بوی عطر سبز پیرهنت عطر خوب آمدنت حسرت دلهای بی قرارمان شده است.
امید روح خفته ام بیا و روشنی بده به قلب های بی قرار. به بغض های بی امان
به انتظار، انتظار وانتظار

..............................................................................................................................

هوای تو
محمدجواد آسمان

دلم مثل غروب جمعه ها دارد هوایت را
کجا واکرده ای این بار گیسوی رهایت را؟
کجا سر در گریبان بردی و یاد من افتادی
که پنهان کرده باشی گریه های های هایت را
خیابان «ولی عصر» بی شک جای خوبی نیست
که در بین صداها گم کنی بغض صدایت را
تو هم در این غریبستان وطن داری و می دانی
بریده روزگار بی تو صبر آشنایت را
نسیمی از نفس افتاده ام از نیل ردّم کن
رها کن در میان خدعه ماران عصایت را
نمی خواهم بجنگم در رکابت... مرگ می خواهم
به شمشیر لقا از پی بخشیدم عطایت را
فقط یک بار از چشمان اشک آلود من بگذر
که موجا موج هر پلکم ببوسد جای پایت را...
... گل امّید را در روز بی خورشید خیری نیست
شب است و می کشی روی سر دنیا عبایت را

انتظار
سودابه مهیجی

چه جمعه ای... چه غروب غریب و دلگیری...
چرا سراغی از این جمعه ها نمی گیری؟
مسافری که هنوز و همیشه در راهی!
کجای راه سفر مانده ای به این دیری؟
به پیشواز تو آغوش زندگی جان داد
بیا پیاده شو از این قطار تأخیری...
چقدر پیر شدی روی گونه هایم اشک!
تو سال هاست که از چشم من سرازیر...
چقدر ماندی در بند انتظار ای دل!
شدی شبیه دیوانگان زنجیری...
چقدر شاعر مفلوک! قلبت از سنگ است
چطور از غم دوری او نمی میری...

ای تو همیشه در میان!
هـ . الف سایه

نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان
سوی تو می دوند هان! ای تو همیشه در میان
در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می پرد باز سپید کهکشان
هر چه به گرد خویشتن می نگرم در این چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی دهد نشان
ای گل بوستان سرا از پس پرده ها درآ
بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته ای باغ درون هسته ای
هسته فرو شکسته ای کاین همه باغ شد روان
آه که می زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان
پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر دَرم!
آمدنت که بنگرم، گریه نمی دهد امان...

وقتی تو نیستی
ملیحه سیف آبادی

تو نیستی
و انسان به طرز غریبانه ای عریان می شود
و تمام لحظه های شنیدن، کر...
«تو نیستی»
الفبای معصومانه ای است
در کالبد مسخ دفترمان جاری...
دنیا
آبستن کودکان عصیان
و عرصه بی دریغ پاییز گونه ای است
که زانوان سبز آزادی را
بارها زمین می زند
طنین آمدنت مگر
به سرودی بلند بدل کند
هجای سست عدالت را
سال ها ایستاده ایم
به بدرقه شانه هایت
در رواق هایی بی حوصله
و تو نیستی...

+ نوشته شده در  89/10/10ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط منتظر  |